رقیه سادات شهادت زمزمه حالا که بابا اومدهبهمن عظیمی

انگاری دارم خواب می‌بینم 
دست منو بگیر بشینم

توو دست و پام نَمونده حس / عمه به داد من برس
دست منو بگیر که پاشم
کی میگه حال من بَده؟! / حالا که بابام اومده
دیگه غمی برام نمونده

حالا که - هست پیشم - می‌خوام اونو بغل بگیرم
تا مثلِ - عبدالله - منم توو آغوشش بمیرم ۲



چی شده پیشونیت شکسته؟
خون روی چشمات لخته بسته

کُشته منو زخم لبت / موهای نامُرَتبت
حق تو این همه جفا نیست
مونده دلم توو حسرتت / زخمیه بسکه صورتت
اندازه ی یه بوسه، جا نیست

افتاده - توو جونم - آتیشی که موهاتو سوزوند
ای وای از - اون شب که - دخترکت توو صحرا جا موند ۲



از من نپرس چرا خمیدم
بی تو یه روزِ خوش ندیدم

اگه شده قدم کمون / قلب کوچیکم باباجون
از دم اون غروب، شکسته
اشکم رو چشمت می‌چِکه / خیر نبینه هرکسی که
دندوناتو با چوب شکسته

بعد از تو - قلبم شد - مثلِ گلوی پاره پاره‌ت
همراهِ - عمّامه‌ت - چادر من هم رفت به غارت ۲

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]