چند وقتی میشود که ماه پشت ابر رفت
از دل این ملّت مبعوث تاب و صبر رفت
در سکوت مبهم شهر، آسمان بیتاب شد
رفت و پنهان در غبارِ خستگی، مهتاب شد
رفت آن شمعی که روشن کرده بود این خانه را
دور او دیدیم ما یک لشکر از پروانه را
هر اشاره، دست او راهی به فردا میکشید
جوهر اندیشه را تا عمق دلها میکشید
پرسش امروز را با صبر، پاسخ مینوشت
بذر باور را درون خاک ایران باز کِشت
عِلم، در دستش شبیه چشمهای پاک و زلال
واژه هم در قول او میگشت لبریز از کمال
سالها بر شانهاش بار امانت خانه داشت
پشت هر تصمیم خود بیزاری از بیگانه داشت
بود هر لبخند او بر دوستان صبر و قرار
اخم او بر دشمنان، پیروزیِ در کارزار
مثل فانوسی که در مِه راه را معلوم کرد
عزت این خاک را بر دشمنان مفهوم کرد
کِی امامم در کلامش صحبتِ تسلیم داشت؟
پیر بود اما عدو از هیبت او بیم داشت
هر سحر از حجرهاش صوت تلاوت میوزید
بعد، از عطر نفسهایش طراوت میوزید
رو به آغاز بهاران، ناگهان پاییز شد
برگههای خاطره با دست دشمن ریز شد
صندلی تنها شد و تقویم بی او بسته شد
آه از داغی که بعد از او به دل برجسته شد
تازه فهمیدند بعضی اینکه کشوردوست اوست
حاکمی که با تمام مردمش یک روست اوست
حیف اما دیر فهمیدند او را، دیر دیر
آن زمان کز دستشان رفت آن امیر بینظیر
او که بر مردانگی و صدق باور داشته
مرگ هم در محضرش معنای دیگر داشته
خون او با خانواده، خاک را بیدار کرد
خاک خشک کشوری را همچنان گلزار کرد
گرچه یک تن رفت، صدها فهمِ غافل زنده شد
باغِ پژمرده به دست باغبان پاینده شد
خون او شد پرچم سرخی که در دستان ماست
آنچه در دست است بر خوانخواهی او، جان ماست
خون پاکش جوهر اوراق ایران میشود
دشمنش از کشتنش قطعاً پشیمان میشود
تیغ تیز خشم این ملت در آمد از نیام
بعد از این فریاد مردم انتقام است انتقام
بعد از این فریاد، دیگر عهد خونخواهی رسید
پس نبر از یاد، دیگر عهد خونخواهی رسید
لاجرم باید ز جا برخاست، باید داد زد
مشت با الله اکبر بر سر بیداد زد
ما اگرچه صاف و پاک و ساده چون آئینهایم
بی گمان این مرتبه لبریز خشم و کینهایم
ما سپاه خون خورشید از تبار آرشیم
رو به روی خرمن دشمن چو تیر و آتشیم
ما سکوتِ مصلحتجو را به مسلخ میبریم
سینه شیطان اکبر را به زودی میدریم
تا ستم روی زمین فرمانروایی میکند
بانگِ حق در سینهی ما همصدایی میکند
ما اگر خَم گشتهایم، از پا نخواهیم اوفتاد
ریشه داریم و در این توفان نخواهیم اوفتاد
ظلم اگر امروز بر پیشانیِ دنیا نشست
مشت حق در صبح غیرت سر برآرد، بیشکست
چون حقیقت را نمیپوشاند آن گرد و غبار
میرسد روزی که میلرزد تن هر تاجدار
میرسد آن تکسوارِ جادههای انتظار
تا بپاشد روی پائیز زمین، بذر بهار
ای امام آخرین، ای اعتبار هر یقین
بیتو جانفرساست دیگر زندگی روی زمین
مِهر تو در سینهی اهل زمین جاری شدهست
شوق تو انگیزهی این فصل بیداری شدهست
بعد آقای شهیدم گرچه دل غرق بلاست
نائبالمهدی از این پس شخص سیِّد مجتباست
امام و رهبری امام شهیدسیدعلی خامنه ای(قدس سره) بدون نغمه دیر فهمیدند او راایمان کریمی
مرتبط
نظرات شما





