ببار از دیده روی دامن ای اشک
که از تو تر شود پیراهن ای اشک
که شاید داغ دل یابد تسلّی
کمی بنما مُدارا با من ای اشک
دریغا ای دریغا ای دریغا
دگر سیدعلی رفت از بر ما
نه تنها از همه جان را گرفتند
ز شب مهتاب تابان را گرفتند
پر از زخم است اما سربلند است
اگرچه جانِ ایران را گرفتند
دریغا ای دریغا ای دریغا
دگر سیدعلی رفت از بر ما
من آن عاشق که با چشمان گریان
پس از لیلا پریشانم پریشان
چنان مجنونِ سرگردان به صحرا
شدم آواره در کوی و خیابان
دریغا ای دریغا ای دریغا
دگر سیدعلی رفت از بر ما
من آن دلدادهام، یک از هزاران
من آن فصل خزانم در بهاران
تو آن خورشید تابان کز غروبت
شده زنده غم پیر جماران
دریغا ای دریغا ای دریغا
دگر سیدعلی رفت از بر ما
به ذات حق شدی تسلیم و رفتی
نمودی جان خود تقدیم و رفتی
بماند تا ابد حسرت به دلها ...
که قَدرَت را ندانستیم و رفتی
دریغا ای دریغا ای دریغا
دگر سیدعلی رفت از بر ما
"ببار از دیده، دامن دامن ای اشک
که غم زد آتشم در خرمن ای اشک
که بر این آتشم آبی فشانم
چو خشکیدی تو در چشم من ای اشک" *
دریغا ای دریغا ای دریغا
دگر سیدعلی رفت از بر ما
* پدر شعر انقلاب مرحوم استاد حسین آقاممتحنی مشهور به حمید سبزواری
امام و رهبری امام شهیدسیدعلی خامنه ای(قدس سره) شور ، واحد سیدعلی رفت از بر مابهمن عظیمی
مرتبط
نظرات شما






