مرهمی آمده بر بیسر و سامانی ما
#بعثت_خون شده فریاد پریشانی ما
باز در سینهی شب زمزمهی طوفان است
آسمان خیره به اندوه دلِ انسان است
دشتِ تاریخ پر از خاطرهی خون شده است
کاسهی صبر بشر باز دگرگون شده است
گرچه بوی خطر افتاده به جانِ دنیا
سر بر آورد اگر هرزهعلف در صحرا
نور باقیست در این پهنهی بیتاب شده
آسمان باز پُر از رونق مهتاب شده
در تن خستهی این قافله، جان هست هنوز
"چشم نرگس به شقایق نگران هست هنوز"
دشت سبزیم؛ یکی سَرو چو سرور داریم
بنویسید در این قافله رهبر داریم
دل اگر سوخته، از داغ غم خورشید است
گرچه، یادش به ورقهای زمان جاوید است
ما کجا از خطرِ حادثه میترسیدیم؟
ما که سید علی خامنهای را دیدیم
هر چه داری به مصاف ای سگ خونخوار بیار!
بِنِگَر، ملت مبعوث کجا پای فرار!
نور حق چونکه میان دل مردان جاریست
سر سپردن به سیاهی زمان بی عاریست
باید این بار به فرمان خدا برخیزیم
چون علمدار وفا، سوی بلا برخیزیم
چه کسی گفت رجزخوانی میدان سخت است
تا خیال همه از سمت خیابان تخت است
دشت در همهمه و، حادثه نزدیک شده
مرز حق و علَم کفر چه باریک شده
# # #
باد میپیچد و با خیمه سخن میگوید
از غمِ تشنهلبان حرفِ کهن میگوید
کودکی گوشهی خیمه به پدر مینگرد
چون ستاره که به چشمان قمر مینگرد
دشتِ گلگون کفنان بوی مصیبت دارد
چشمِ آل علی از گریه حکایت دارد
کودکان با لب عطشان به عمو مینگرند
تشنه و خسته به آن قد نکو مینگرند
نیزهها دورِ حرم حلقهی آتش بستند
شعلهها بر پرِ آن خیمهی بیکس جَستند
یک طرف پیکر صدچاک شهیدان افتاد
یک طرف خیمهی بیپرده به میدان افتاد
سر جدا گشت و زمین از نفس افتاد آن روز
عرش لرزید و زمان در قفس افتاد آن روز
بعد از آن واقعه، شب بوی اسارت میداد
خبر از قصد ستمکار به غارت میداد
دختران حرم و سلسلهی غم بر دوش
راهیِ کوفه شدند از دلِ آن دشت خموش
در میان همه یک قامتِ طوفان برخاست
زینبِ صبر، علمدارِ دلیران برخاست
از تن سوختهی دشت و بیابان آمد
لاجرم بنت علی هم به خیابان آمد
با دلی سوخته اما به وقاری چون کوه
حفظ میکرد حرم را وسطِ آن اندوه
خون دل خورد، ولی خطبهی بیداری خواند
حقِ آن خون خدا را ز سمتکار ستاند
کوفه لرزید ز فریادِ دلِ زینبِ او
شام فهمید که طوفان شده در مکتبِ او
گرچه در سلسله و رنجِ اسارت میرفت
پرچم کرببلا دستِ شجاعت میرفت
نام او ماند، وَ آزادگی از جا برخاست
کربلا ماند اگر، زینب کبری برخاست





