چنان اشکِ زلالی که سرِ سجاده میآید
غمِ او بیشتر با قلبهای ساده میآید
بنازم آن غمی را کز هوای دیدنِ شاهی
پیاده، جاده را سیلِ رعیتزاده میآید
کسی انگار در رگهای این صحرا رها کردهست _
_ گلابی را که از آن عطر گرم باده میآید
ببین که جاده هم میبوسد انگار این همه پا را
به استقبال زائرها مسیر افتاده میآید
نه دستی دستخالی و نه چشمی بیاجابت ماند
در این بازارِ رونق هر دلی آماده میآید
در این آیین خودت را بشکن و آیینه را هرگز
که منصبدار هم اینجا فقیر و ساده میآید
ستونها از شمارش خستهاند، این خِیل زائر نه
چرا که زائر اصلاً جاده را دلداده میآید
قدم در راه بگذار و بیا، با خستگی، با عشق
بیا اینجا که زینب، کوهِ حیدرزاده میآید
اسارت، قدِّ او را خم نکرد این را همه دیدند
عجب سرویست که از بند هم، آزاده میآید
حسین الشهید اربعین بدون نغمه هوای دیدنِ شاهایمان کریمی
مرتبط
نظرات شما





