زمانی که نه عرشی بود نه فرشی، زمان تو
طلوع بسم رب النور بود از آسمان تو
ازل، نور تو در صندوقچه قلب علی بوده
نجف بوده حیاط خوش نشین آستان تو
علی باب خداوند است، باب بارگاه توست
دری که سوخت بانو! در حریق آشیان تو
چرا نامحترم بر روی در کوبیده با فریاد
چرا آتش کشیده شهر بر درب جنان تو
چه شد تسبیح اشکت روی خاک کوچه افتاده
مگر حرمت ندارد کوثر اشک روان تو
اگر چه با دو تا دستش زده سیلی به تو اما
"وَ يَبقی وَجه رَبِّک" بود جاری بر زبان تو
فدای "إن یکاد" زخمهای پیکرت مادر
که حرز حفظ جان مرتضی بوده است ،جان تو
لگد شد چادرت آنقدر در کوچه که دانستم
شب قدری، کسی هم نیست اینجا قدردان تو
لطافت با غلاف و تازیانه که نمیسازد
چه میکردند این نامحرمان در داستان تو
چه شد نیرو نداری صورت خود را بگردانی
که "لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّه" به جز تاب و توان تو






