حسن المجتبی شهادت بدون نغمه در کوچه هاعلی اکبر نازک کار

کوزه ز دست خسته ام افتاد تا شکست
قلبم ز بی وفایی یک آشنا شکست
 
از درد می زدم به زمین چنگ، زینبم
از لخته های خون لبم بی صدا شکست

هرچند بد نکردم و با طعنه ساختم
در کوچه ها وقار مرا ناسزا شکست
 
می سوختم اگرچه ز زهر جفا ولی
پشت من از حوادث آن کوچه ها شکست

دستی غرور کودکیم را نشانه رفت
مرز میان روز و شب مجتبی شکست
 
میخواستم مدافع مادر شوم، نشد
قدم نمی رسید و دلم بی هوا شکست

هی داد می کشید سر همسر علی
دنیا شکست؛ حرمت خیر النسا شکست
 
فریاد می زدم که نزن مادر من است
خندید بر من و ترک شیشه را شکست

میخواستم بمیرم و رنگم پریده بود
آن گوشواره در اثر ضربه تا شکست
 
می زد نفس نفس که زمین خورد مادرم
خوردم زمین که آینه حق نما شکست

مرتبط
    نظرات شما
    [کد امنیتی جدید]