علی الرضا شهادت بدون نغمه اول ‌شب ، تا سحر بیدارابراهیم روشن روش

یک حرم ، یک ‌عاشق‌ سربار ، فکرش را بکن
اول ‌شب ، تا سحر بیدار ، فکرش را بکن
یک شب رویایی و ذهنیّت ‌و تو‌صیفِ ‌عشق
یک‌ ورق‌داری ‌و یک‌خودکار ، فکرش‌ را بکن
من‌کجا؟ آقا کجا؟ اینجا‌ کجا؟ مشهد کجا؟
یک‌ فضای‌خوب ‌و بی ‌تکرار ، فکرش‌ را بکن
مانده‌ ای دنبال ‌یک ‌فرصت‌ که ‌کاری ‌را کنی
دست ‌تو ‌تسبیح ‌در اذکار ، فکرش ‌را بکن
آن ‌گناهانی ‌که ‌کردی ‌را تصور میکنی
میشوی‌ مشغول‌ استغفار ، فکرش ‌را بکن
زیر باران قطره های اشک پنهان میشود
پس‌ ریا اینجا ندارد کار ، فکرش ‌را بکن
بین ‌سرمای ‌زمستان ، خیس ‌باران ، خیس ‌برف
دست‌ تو جارو شود ابزار ، فکرش‌ را بکن
گرم ‌رُفتن ‌هستی ‌و سرما چه ‌معنی ‌میدهد؟
بی‌ خیالی ‌از هوا انگار ، فکرش‌ را بکن
با صدای ‌خش‌ خش ‌جارو ‌تفاخر میکنی
خادمی‌ هستی‌ در این ‌دربار ، فکرش ‌را بکن

ناگهان ‌طوفان ‌سختی ‌بین ‌این ‌انگیزه ‌شد
چوب‌ جارو قصه ‌گویِ ‌تلخِ‌ چوبِ ‌نیزه ‌شد

 

بر سرِ نیزه ‌سرِ سالار ...؟ فکرش‌ را نکن
پایکوبی ، خنده ‌ی ‌اشرار ...؟ فکرش ‌را نکن
رقص ‌شادی ، طبل ‌مستی ، راس ‌پر خون ‌حسین _
_ بر زمین ‌افتاد چندیدن ‌بار ... فکرش‌ را نکن
پای ‌نیزه ‌خواهری ‌مویه ‌کنان ‌با حالِ ‌زار
کرد‌ بر آن‌ نیزه ‌دار اصرار ... فکرش‌ را نکن
سنگ‌ های ‌شامیان ‌بر قاری ‌قرآن ‌نخورد!
سر ندیده ‌اذیت ‌و آزار ... فکرش‌ را نکن
بزم ‌می ، بزم ‌طرب ، بزم ‌حرامی ‌های ‌پست
با وجود آن‌ همه ‌اغیار ... فکرش‌ را نکن
ریسمان ‌بر گردن ‌طفلی ‌نبوده!! زیور است!
نعره‌ بر یک‌ طفلکِ‌ تب‌ دار ...؟ فکرش ‌را نکن
راه ‌هموار ‌و ندارد هیچ ‌پایی ‌آبله
پایِ‌کودک ؟ بوته ‌هایِ ‌خار ...؟ فکرش ‌را نکن
کوچه ‌کوچه ، راه ‌بندان ، مقصدی‌ پر دردسر
عمّه‌ی‌ سادات ‌در بازار ..؟ فکرش‌ را نکن
کودکانِ ‌سالخورده ‌ظاهر و ، کهنه ‌لباس
روبرویِ‌ خنده‌ی ‌تُجّار ...؟ فکرش ‌را نکن

با همین‌ فکرِ نکرده ، روز و شب تب میکنم
گریه ‌بر آوارگیِ عمّه زینب میکنم

 

مرتبط
    نظرات شما
    [کد امنیتی جدید]